ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
به دشت مـاریه کـشـتـند امـیر بطحا را بـهـم زدنـد هـمـه روی مـلـک دنـیـا را رسـیـده امـر به جائی که سبط پیغـمـبر مکان و منـزل خود کرد دِیْرِ تـرسا را در آن دمی که به دِیْرِ یهـود سُکنی کرد فـتاده لـرزه به نُه طاق مـلک سکـنا را به چرخ چار در آن لحظه جبرئیل رسید خبر نمـود از این قـصهاش مـسـیحا را که سبط ساقی کوثر در آن شب تاریک نـمـود رشـک ارم مـنــزل نـصــارا را چو کعبه اهل سماء چون طواف میکردند به دور آن سر خـونین و مـاه سیـما را بــه نـطـق آمــده قـــرآنِ نــاطــقِ داور بخواند آیـۀ کهـف و رقـیـم و حـسـنا را بگوش فاطمه تا که رسید صوت حسین بکند و ریخت ز سر زلف عنبر آسا را فـتاد شـور قـیـامـت به دِیْـر نـصـرانـی که خاکیان به زمین دید اشک زهرا را به حـیرتم که پیـمبر چگونه صبر نمود بـه دِیــْر ارمـنــیـان دیــد آل طـاهــا را طـنـاب ظـلـم بـه بـازوی زیـنـب کـبـرا دوشاخه در کـف آن دخـتران رعـنا را به جـسم حضرت سجـاد بود زنجـیری که سوختی دل هر گونه سنگ خارا را خـموش باش «ذلیلا» به دِیْر نصرانی مکـن خـراش جگـرهای پـاره پـارا را |